تبليغاتX
به یاد آنانی که در غم عشق اسطوره شدند
به یاد آنانی که در غم عشق اسطوره شدند

آپ آخر

 

سلام

بچه ها دیگه خسته شدم

حوصله هیچ کاریو ندارم حتی نوشتن

دیگه خداحافظ

 

دانشجویی سر کلاس فلسفه نشسته بود . موضوع درس درباره ی خدا بود . استادش پرسید : "آیا در کلاس

کسی هست که صدای خدا را شنیده باشد ؟ "کسی پاسخ نداد.

استاد دوباره پرسید : " آیا کسی هست که خدا را لمس کرده باشد ؟ " دوباره کسی پاسخ نداد .

استاد برای سومین بار پرسید :  " آیا در کلاس کسی هست که خدا را دیده باشد ؟ " برای سومین بار هم

کسی پاسخ نداد . استاد با قاطعیت گفت : " با این وصف خدا وجود ندارد " .

دانشجو به هیچ وجه با استدلال استاد موافق نبود و اجازه خواست تا صحبت کند . استاد پذیرفت . دانسجو از

جایش برخاست و از همکلاسی هایش پرسید :

" آیا در کلاس کسی هست که صدای مغز استاد را شنیده باشد ؟ " همه سکوت کردند .

" آیا در کلاس کسی هست که مغز استاد را لمس کرده باشد؟ " همچنان کسی چیزی نگفت .

"آیا در کلاس کسی هست که مغز استاد را دیده باشد ؟ "

وقتی برای سومین بار کسی پاسخ نداد ، دانشجو نتیجه گیری کرد که استادشان مغز ندارد .

 

 

 

 

مرد جواني ، از دانشكده فارغ التحصيل شد . ماهها بود كه ماشين اسپرت زيبايي ، پشت شيشه هاي يك نمايشگاه به سختي توجهش را جلب كرده بود و از ته دل آرزو مي كرد كه روزي صاحب آن ماشين شود . مرد جوان ، از پدرش خواسته بود كه براي هديه فارغ التحصيلي ، آن ماشين را برايش بخرد . او مي دانست كه پدر توانايي خريد آن را دارد .

بلأخره روز فارغ التحصيلي فرارسيد و پدرش او را به اتاق مطالعه خصوصي اش فرا خواند و به او گفت :

من از داشتن پسر خوبي مثل تو بي نهايت مغرور و شاد هستم و تو را بيش از هر كس ديگري دردنيا دوست دارم . سپس يك جعبه به دست او داد . پسر ، كنجكاو ولي نااميد ، جعبه را گشود و در آن يك انجيل زيبا ، كه روي آن نام او طلاكوب شده بود ، يافت .

با عصبانيت فريادي بر سر پدر كشيد و گفت : با تمام مال و دارايي كه داري ، يك انجيل به من ميدهي؟
كتاب مقدس را روي ميز گذاشت و پدر را ترك كرد .

سالها گذشت و مرد جوان در كار وتجارت موفق شد . خانه زيبايي داشت و خانواده اي فوق العاده . يك روز به اين فكر افتاد كه پدرش ، حتماً خيلي پير شده و بايد سري به او بزند . از روز فارغ التحصيلي ديگر او را نديده بود . اما قبل از اينكه اقدامي بكند ، تلگرامي به دستش رسيد كه خبر فوت پدر در آن بود و حاكي از اين بود كه پدر ، تمام اموال خود را به او بخشيده است . بنابراين لازم بود فوراً خود را به خانه برساند و به امور رسيدگي نمايد .

هنگامي كه به خانه پدر رسيد ، در قلبش احساس غم و پشيماني كرد . اوراق و كاغذهاي مهم پدر را گشت و آنها را بررسي نمود و در آنجا، همان انجيل قديمي را باز يافت . در حاليكه اشك مي ريخت انجيل را باز كرد و صفحات آن را ورق زد و كليد يك ماشين را پشت جلد آن پيدا كرد . در كنار آن ، يك برچسب با نام همان نمايشگاه كه ماشين مورد نظر او را داشت ، وجود داشت . روي برچسب تاريخ روز فارغ التحصيلي اش بود و روي آن نوشته شده بود : تمام مبلغ پرداخت شده است .

 

 

در مسلخ عشق جز نکو را نکشند

روبه صفتان زشت خو را نکشند

گرعاشق و صادقی ز کشتن مگریز

مردار شود هر آنکه او را نکشند

 

 

 

 

 

 

 

 



نوشته شده توسط کسی که مثله هیچکس نیست

|+|

http://ostoreyeghameeshgh.blogfa.com

تولد وبلاگم مبااااارک حالا حالا دست دست

 

 

 

پاییز با تو از راه رسید ...
و پرنده های غریب آرزوهایمان چه آزادانه پر گشودند به سوی دستانت
چه غریب در پشت پنجره های غربت صدایمان را به آسمان فرستادیم
تا از فرشته ها ارمغان پاییز را بگیریم ...
و چه زیبا بود لحظه هایی که نگاهمان تلاقی عشق دو کبوتر را به یاد می آورد...
تو با برگها به زمین آمدی و با نسیم صبحگاهان از خاطره ها زدوده شدی ...
و فقط در یاد و خاطره دو نرگس عاشق ثابت ماندی....
تو را دوست میدارم و تنها تو را چرا که هنوز به یاد تلاقی نگاه خسته ام بر چشمان پر نیازت
می توانم زندگی کنم.
من عاشق بوی دستان گرمت هستم که در هر فضایی بوی بهار را میدهد و عاشق آن نگاه
خسته ات که بوی نیاز گمشده را میدهد.
دوستم بدار تنها برای یک لحظه و تنها برای یک لحظه صدایم کن تا دنیای خوب افسانه هایم را
با ناقوس صدایت به آخرین پرواز نگاهت بسپارم ...
شانه هایت چه غریبانه می لرزد از ترس جدايی بود ..

 

 

 

  

 

فرشته و شاعر
شاعر وفرشته ای باهم دوست شدند فرشته پری به شاعر دادو شاعرشعری به فرشته .
شاعر پر فرشته را لای دفترش گذاشت وشعرهایش بوی اسمان گرفت وفرشته شعر شاعر را زمزمه کردودهانش مزه عشق گرفت.
خدا گفت:دیگر تمام شد.دیگر زندگی برای هردوتان دشوار می شود.زیرا شاعری که بوی اسمان را بشنود
زمین برایش کوچک است وفرشته ای که مزه عشق را بچشد اسمان برایش تنگ.
پر فرشته دست شاعر را گرفت تا راههای اسمان را نشانش بدهد و شاعر بال فرشته را گرفت تا کوچه پس کوچه ای زمین را نشانش بدهد شب که هر دو به خانه برگشتند 
روی بال فرشته قدری خاک بود و روی شانه های شاعر چند تا پر

 

 

  

      

 

 

گفتم: «لعنت بر شيطان»! لبخند زد.
پرسيدم: «چرا مي خندي؟»
پاسخ داد:«از حماقت تو خنده ام مي گيرد»
پرسيدم: «مگر چه كرده ام؟»
گفت: «مرا لعنت مي كني در حالي كه هيچ بدي در حق تو نكرده ام»
با تعجب پرسيدم: «پس چرا زمين مي خورم؟!»
جواب داد: «نفس تو مانند اسبي است كه آن را رام نكرده اي. نفس تو هنوز وحشي است؛ تو را زمين مي زند.»
پرسيدم: «پس تو چه كاره اي؟»
پاسخ داد: «هر وقت سواري آموختي، براي رم دادن اسب تو خواهم آمد؛ فعلاً برو سواري بياموز. در ضمن اين قدر مرا لعنت نكن!»
گفتم: «پس حداقل به من بگو چگونه اسب نفسم را رام كنم؟»
در حاليكه دور مي شد گفت: «من پيامبر نيستم جوان ...!

 

 

   

 

 

 

روزگار بر خلاف آرزوهایم گذشت

یادم باشه با هیچکس از احساسم حرف نزنم

یادم باشه من تنهام

یادم باشه که آدمها به عشق میخندن

یادم باشه که به دنیا نیومدم تا به ارزو هام برسم

یادم باشه که یادم نره ...

 

 

 

 

 



نوشته شده توسط کسی که مثله هیچکس نیست

|+|

http://ostoreyeghameeshgh.blogfa.com

بعد از دو ماه غیبت چطوره ؟؟؟؟

 

 

منو ببخش عزیز من اگه می گم باهام نمون

دستای خالیمو ببین آخر قصه رو بخون

 ترانه ای رو که برات گفته بودم فروختمش

با پول اون نخ خریدم  زخم دلم رو بستمش

همسفر شعر و جنون عاشق ترین عالمم

تو عشقتو ازمن بگیر من واسه تو خیلی کمم

بین من و تو فاصله است  یک در سرد آهنی

من که کلیدی ندارم   تو واسه چی در می زنی

این در سرد لعنتی  شاید که نخواد وا بشه

قلبتو بردار و برو قطار داره سوت می کشه

همسفر شعر و جنون عاشق ترین عالمم

تو عشقتو از من بگیر من واسه تو خیلی کمم

من واسه تو خیلی کمم

 

 

     

 


آهاي با تو ام

آهاي با تو ام

غارتگر گنجينه ي تنهايي من
گوش کن
با تو ام

چپاولگر نگين سکوت خلوتم
اندکي صبر کن

نرو...
اي دريغا ... افسوس...
حال که در جاده ي بي باز گشت رفتن ورفتن

 تا بي نهايت گام نهاده اي
پس لااقل تکه اي از جام تکه تکه عمر مرا

 که چونان جامي عاري از مي بر پاي بنهادي

 وبشکستي … با خود ببر
ببر...

شايد روزگاري يادم را ياد کني
حال که مي روي برو

دسته گل رازقي فرش راهت

ولي
به روشني صبح و به ظلمت شب سوگند

ياد کن که مرا
به خاطره  نه!

                  به خاطر بسپار مرا

 

 

 

 

 

  

ماه من غصه نخور زندگي جزر و مد داره
دنيامون يه عالمه؛ آدم خوب و بد داره
ماه من غصه نخور همه که دشمن نمي شن
همه که پر ترک مثل من و تو نمي شن
ماه من غصه نخور مثل ماها فراوونه
خيلي کم مي شه کسي رو حرفش بمونه
ماه من غصه نخور گريه پناه آدماست
تر و تازه موندن گل؛مال اشک شباي ماست
ماه من غصه نخور زندگي خوب داره و زشت
خدا رو چه ديدي شايد فردامون باشه بهشت
ماه من غصه نخور پنجرمون بازه هنوز
باغچمون غرق گلاي عاشقه ونازه هنوز
ماه من غصه نخور باز داره فصل سيب مي شه
مي دونم گاهي آدم تو وطنش غريب مي شه
ماه من غصه نخور ؛ماها که تب نمي کنن
ماها که از آدماکمک طلب نمي کنن
ماه من غصه نخور شمدونيا صورتين
دلايي که بشکنن چون عاشقن قيمتين
ماه من غصه نخور سبک مي شي بارون بياد
توي عاشقي بايد نترسيد از کم وزياد
ماه من غصه نخور خاطره هامون کودکن
توي اين قصه دلا يه وقتايي عروسکن
ماه من غصه نخور بازي زمين خوردن داره
کار دنيا همينه ؛ تولد و مردن داره
ماه من غصه نخور تاب بازي افتادن داره
زندگي شکستن و دوباره دل دادن داره
ماه من غصه نخور گلا ميان عيادتت
به نتيجه مي رسه آخر يه روز عبادتت
ماه من غصه نخور خيليا تنهان مثل تو
خيليا با زخماي عاشقي آشنان مثل تو
ماه من غصه نخور زندگي بي غم نمي شه
اوني که غصه نداشته باشه ؛آدم نمي شه

 

 

 

 

هوا ترست به رنگ هواي چشمانت
دوباره فال گرفتم براي چشمانت

اگر چه كوچك و تنگ است حجم اين دنيا
قبول كن كه بريزم به پاي چشمانت

بگو چه وقت دلم را ز ياد خواهي بر د
اگر چه خوانده ام از جاي جاي چشمانت

دلم مسافر تنهاي شهر شب بو هاست
كه مانده در عطش كوچه هاي چشمانت

تمام آينه ها نذر ياس لبخندت
جنون آبي در يا فداي چشمانت

چه مي شود تو صدايم كني به لهجه موج
به لحن نقره اي و بي صداي چشمانت

تو هيچ وقت پس از صبر من نمي آيي
در انتظار چه خاليست جاي چشمانت

به انتهاي جنونم رسيده ام اكنون
به انتهاي خود و ابتداي چشمانت

من و غروب و سكوت و شكستن و پاييز
تو و نيامدن و عشوه هاي چشمانت

 

 

 

 

 

 

وقتي کسي رو دوس داري

وقتي کسي رو دوس داري،حاضري جون فداش کني
حاضري دنيارو بدي،فقط يه بار نيگاش کني
به خاطرش داد بزني،به خاطرش دروغ بگي
رو همه چي خط بکشي،حتّي رو برگ زندگي
وقتي کسي تو قلبته،حاضري دنيا بد بشه
فقط اوني که عشقته،عاشقي رو بلد باشه
قيد تموم دنيارو به خاطرِ اون مي زني
خيلي چيزارو مي شکني ، تا دل اونو نشکني
حاضري که بگذري از دوستاي امروز و قديم
امّا صداشو بشنوي ، شب از ميون دوتا سيم
حاضري قلب تو باشه ، پيش چشاي اون گرو
فقط خدا نکرده اون ، يه وقت بهت نگه برو
حاضري هر چي دوس نداشت ، به خاطرش رها کني
حسابتو  حسابي از ، مردم شهر جدا کني
حاضري حرف قانون و ، ساده بذاري زير پات
به حرف اون گوش کني و به حرف قلب باوفات
وقتي بشينه به دلت ، از همه دنيا مي گذري
تولّد دوبارته ، اسمشو وقتي مي بري
حاضري جونت و بدي ، يه خار توي دستاش نره
حتي يه ذرّه گرد وخاک تو معبد چشاش نره
حاضري مسخرت کنن ، تمام آدماي شهر
امّا نبيني اون باهات ، کرده واسه يه لحظه قهر
حاضري هر جا که بري ، به خاطرش گريه کني
بگي که محتاجشي و ، به شونه هاش تکيه کني
حاضري که به خاطر ، خواستن اون ديوونه شي
رو دست مجنون بزني ، با غصه هاهمخونه شي
حاضري مردم همشون ، تو رو با دست نشون بدن
ديوونه هاي دوره گرد ، واسه تو دس تکون بدن
حاضري اعتبارتو ، به خاطرش خراب کنن
کار تو به کسي بدن ، جات اونو انتخاب کنن
حاضري که بگذري از ، شهرت و اسم و آبروت
مهم نباشه که کسي ، نخواد بشينه روبروت
وقتي کسي تو قلبته ، يه چيزقيمتي داري
ديگه به چشمت نمي ياد ، اگر که ثروتي داري
حاضري هر چي بشنوي ، حتي اگه سرزنشه
به خاطر اون کسي که ، خيلي برات با ارزشه
حاضري هر روز سر اون ، با آدما دعوا کني
غرورتو بشکني و باز خودتو رسوا کني
حاضري که به خاطرش ، پاشي بري ميدون جنگ
عاشق باشي اما بازم ، بگيري دستت يه تفنگ
حاضري هر کي جز اونو ، ساده فراموش بکني
پشت سرت هر چي مي گن ، چيزي نگي گوش بکني
حاضري هر چي که داري ، بيان و از تو بگيرن
پرنده هاي شهرتون ، دونه به دونه بميرن
وقتي کسي رو دوس داري ، صاحب کلّي ثروتي
نذار که از دستت بره ، اين گنجِ خيلي قيمتي

 

 

 

 

 
واسه کي بگم

واسه کي بگم تو باشي،خونه ي دلم سفيده
هر کجا هستي مهم نيست،توي قلب من اميده
هر کجا هست مهم نيست،دل من تنگ نگاته
خط به خط،لحظه به لحظه،دل عاشقم باهاته
راستي اون جايي که هستي،عاشقا ديوونه مي شن؟
مثل اين جا که من هستم،گداي بي خونه مي شن؟
کسي هست که با يه نامه رگ و ريشه هاش فنا شه؟
راستي مثل من کسي هست،يه شبه به پات فدا شه؟

 

 

 

  



نوشته شده توسط کسی که مثله هیچکس نیست

|+|

http://ostoreyeghameeshgh.blogfa.com